اصل این واژه ی پر از راز بهاران، در پهلوی «اورتَه وهیشت» و «اَرتَه وهیشت» است. «وه!» کلمه ی تعجب است. ولی اور، اَر، اِر، (اِرد، اِردِ - آلمانی)، همه به معنی زمین است که در طول زمان گوناگون حرکت پذیرفته اند. واژه ی «اِرع» = زمینی، دانه ی زمینی = توت فرنگی وحشی. البته این دانه ربطی به توت ندارد؛ این نامگذاری غلط بخاطر نشناختن اصل ایرانی آن واژه صورت گرفته و رواج یافته. در زبان های اسلاویان شرق نیز معنی «اِرع» دانه زمینی است(زیملیانیکَه).

پس این واژه ی مرکب از ارد + ی نسبت + وَ(وَه) + هیشت یا ایشت، تشکیل شده. که معنی مستقیم آن می شود، زمینی وَ هیشت = زمینی وَ ایشت(تالشی) = زمین + ی نسبت + وَ ایشت = ماهی که از زمین مایه ی وَه(کلمه تعجب) بر می خیزد. یعنی آنقدر زیباست که از تعجب، وَه! بر می انگیزد. واژه ی اِر(تالشی) = اردِ(آلمانی) حالا دیگر در تالشی بکار نمی رود؛ ولی هنوز تالش به "توت فرنگی وحشی"، اِرع = دانه زمینی، می گوید. و اِران = زمین ها = همه ی پَلَه ها(تکه ها) با هم جمع آمده = ایران، نام کهن سر زمین تالش هاست. تالش از واژه ی اِر = زمین، در سه مورد هنوز استفاده می کند؛ اما دیگر معنی آن را نمی داند. آن سه مورد عبارت است از «اِران»(جمع اِر = پلَه ها، سر زمین ها) = ایران(دِگر شده). اِرع(تالشی) = دانه زمینی(مثلن توت فرنگی وحشی، که نیست، زیرا ارع ربطی به توت ندارد). و هم اِران نام زن است در تالش زمین. یکی از دختران زنده یادان قدرت رضایی لیپایی و خانم بزرگ، اسم اش «اِران» است. ولی آلمانی وقتی می گوید اِرد بِرن، با اندکی اندیشیدن، در می یابد که معنی آن «دانه زمینی» است.

بر گردیم به اصل سخن - پس اَردَ وَ ایشت یعنی، ماهی که زمین بخاطر زیبایی های شگرف، وَه برانگیز می شود. ایشت، در بُندار تالشی ایشتِن = برخاستن، بُن دارد. با کمی تغییر همین بُندار در آلمانی نیز به معنی برخاستن بکار می رود. اصل واژه نیز همان وَه ایشت است، یعنی وه به ایشت چسبیده و شده وهیشت؛ که اگر جدا سازیم می شود وَ ایشت(وه ایشت).

حال این پرسش پیش می آید که خود اردیبهشت، بدون توجه به اصل پهلوی آن نیز معنی دارد؟ آری، اردی بهشت، عبارت است از ارد + ی نسبت(تالشی) + بهشت = زمینی بهشت - تالشی. برگردان به فارسی: بهشتِ زمین. ی نسبت تالشی در برگردان، به کسره ی مضاف فارسی دری تبدیل شده.

سوال: آیا می تواند مثل بعضی تالش های کوهی که کلمات را غلط تلفظ می کنند؛ قدیمی ها همین کار را با اردی بهشت = بهشتِ زمین، کرده باشند؟ بعید به نظر می آید، زیرا ارده و هیشت، معنی دارد. آیا می توانند واژه ای را غلط تلفط کنند و آن غلط اتفاقن معنی داشته باشد؟ آری، چنان چیزی ممکن است. مثال، بعضی تالش های کوهی به بدبخت، می گویند، بربخت، و بربخت آن معنی که منظور نظر است را ندارد. همان تالش کوهی، به اشتباه واژه ی یال(ماسالی)، یول(تالشی شمالی) = بزرگ، را لّالّ، تلفظ کرده. البته تالش هردو لام آن بیان غلط را نرم تلفظ می کند. ولی اگر عادی تلفظ نماید، می شود، لال؛ در حالی که «یال» = بزرگ، و ربطی به لال ندارد. از این واژه در ماسال به معنی بزرگ برای لقب استفاده می شد؛ ولی حالا دیگر منسوخ شده. پدر بزرگ بخشی از شریفی های تاسکو «یال اَقه»(آقا بزرگ) بود. در ضمن موی بلند یا بزرگ اسب را نیز به همین دلیل یال گویند؛ یعنی موی دراز؛ درازتر از موی تن اسب.

من وقت می گذارم و به این پیچیدگی ها می پردازم، تا هم رازگشایی کرده باشم و هم درسی باشد برای دوستانی که زبان مادری خود را نمی شناسند و بعد می روند عمدن و یا سهون کلمات تالشی را خراب می کنند؛ مثلن برایشان «ها»ی ملفوظ در نظر می گیرند، که در تالشی نیست. و یا نامواژه های زیبای تالشی را تغییر می دهند و کار های شرم آور دیگری می کنند که ... بگذریم. و بدبختانه اگر با آن ها موافق نباشی، برای پیشبرد حرف خود که یا خیالی می باشد و یا اقدامی ست خرابکارانه، براحتی حکم صادر می کنند! در حالی که نظرشان و حکمشان و همه حرکات غیر طبیعی شان نادرست و ناحق است. و متأسفانه بعضی نابکاران از همین ویژگی شان برای جنگ اندازی در بین آن ها نهایت "استفاده" را می کنند. ولی به قول حافظ شیراز، نمی دانند که خیر نمی برند. 

کوتاه: چون ما نمی دانیم آن واژه چه تغییراتی در طول تاریخ کرده. پس برخورد صادقانه این است که یکبار شکل کهن و یکبار شکل نوین آن بُن یابی و تفسیر شود.

شکل کهن: اردَه وه ایشت = ماهی که زیبایی آن روی زمین(اِر، ارد یا اورد) وَه بر انگیزد؛ تعجب بر انگیزد.

شکل کنونی: اردی بهشت = ارد + ی نسبت + بهشت = ماهی که بهشت در روی زمین است.   

27 - پاژَن - پازَن، چارپایی که با پاهای جلو(دست ها) برف را کنار می زند تا به علف سبز و یا خشکیده ی زیر آن برسد. این واژه ی مرکب در بندار ژَندِن(تالشی) = زدن، بُن دارد.

حال این سوال پیش می آید که پس چرا در لغتنامه ها می نویسند واژه ای ست پهلوی؟ زیرا همه ی زبان های کهن ایرانی از یک ریشه اند؛ پس وقتی نوشته می شود، پهلوی، یعنی مربوط می گردد به همه ی زبان های ایرانی. در واقع پهلوی را زبان مادر و نماینده ی همه ی زبان های ایرانی دانسته اند. البته همه ی واژه های پهلوی در همه ی زبان های ایرانی نیست. به عنوان مثال بُندار ژَندِن فقط در زبان تالشی موجود است که «پاژن» بر مبنای آن ساخته شده. کوتاه: نوشتن «پهلوی» در جلوی واژه ها در لغتنامه های فارسی، یعنی ایرانی؛ با این تفاوت که همیشه آن واژه در همه ی زبان های ایرانی یافت نمی شود. چنانکه همه ی واژه های ایرانی در پهلوی یافت نمی شود.

28 - پنجرَه - امروزه تصور از پنجره، چیزی ست شبیه در، در دیوار خانه و ... ولی پنجره ی نخستین محل گذر پنجه(یک دست با پنج انگشت)، و رَه نیز همان راه است.* پس پنجره یعنی گذرگاهِ یک دست، محل گذر پنجه های یک دست.

* در بسیاری از واژه های کهن ایرانی از جمله تالشی، تلفظ راه، به شکل «رَه»(خلاصه) است. و گذشته از آن، تالش نوعی پیچک رونده ی وحشی کم برگ طولانی که از درختان جنگلی بالا می رود، را نیز رَه می گوید و از آن کِپچه ی حلقوی درست می کند و برای محکم کردن(کیپ کردن) پرچین های دوپایه سود می جوید. آیا تالش ها می دانند کِپچه یعنی چه؟ خیر، کسی نمی داند؛ هیچ تالشی نمی داند. چرا؟ دو دلیل دارد. 1- تالش دیگر واژه ی کیپ را بکار نمی برد؛ چنانکه فارسی زبان دیگر به پدر، پع نمی گوید؛ در نتیجه نمی داند که پسر = پع سر، یعنی مانند پدر = مذکر، است. 2 - دیگر دلیل، تغییر شکل کلمه است. یعنی بجای کیپچَه = به هم چسباننده، محکم کننده؛ به آن کِپچَه، می گویند. چنانکه فارسی زبان دیگر نمی داند کشور، یعنی چه؛ زیرا اصل واژه کیشور(تالشی) = سر زمین دارای آیین و قانون، است.

29 - از چهار فصل، فارسی زبان معنی تابستان و زمستان را می داند - فصل گرما و تابش، و فصل سرما. پس فقط به بهار و پاییز، می پردازم. بهار یا باهار = بَه آر، یا وَه آر، یا وا آر = آورنده ی وَه(کلمه ی تعجب). یعنی آنقدر زیباست که وه بر می انگیزد؛ چنانکه پیشتر نوشتم؛ در داخل همین وَه بر انگیز، ماهی وَه برانگیز هم هست که همان اردیبهشت باشد.

30 -  پاییز = وا اییز = فصل برخاستن بادسرد که مقدمه ی آمدن زمستان است. «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است؛ باد خنک از جانب خوارزم وزان است». اییز، در بُندار «ایشتِن» = بلند شدن، بن دارد. این بندار در زبان آلمانی نیز بکار گرفته می شود، با این تفاوت که اول ساکن است.

کوتاه: پاییز = با اییز(مثل با در «باکو») = وا اییز = فصل برخاستن باد.

31 - خزان - خزان، مثل واژه های تالشی چوگان و اِران = ایران، جمع است، جمع خز. خزان یعنی آغاز فصل سرما - خرخری و خز فروشی و خز پوشی.

32 - خزر = خز آر = آورنده ی خز. در فصل پاییز، مردمی که ایرانیان آن ها خزر نامیدند، از شمال برای فروش یا کالا به کالا کردن، خز به مناطق جنوبی می آوردند؛ پس به خز آر = آورنده ی خز مشهور گشتند. همینک ساکن افغانستان می باشند و مشهورند به هَزارَه.

33 - چوپان - اصل این واژه چَه بان = بز بان، است. در زبان های اسلاویان شرق، نیز واژه ی چوپان هست، ولی آن را «چَه بان» تلفظ می کنند. چَه، یعنی بز. چنانکه تالش به بز نر می گوید، نَچَه = نِرَه چَه = چه ی نَر = بز نر.

34 - شبان - شبان یا شف بان، یعنی گوسفندبان. شف یعنی گوسفند، و شفت به احتمال قوی باید به معنی منطقه ی گوسفندداری باشد. هنوز در زبان آلمانی به گوسفند شَف می گویند.

35 - فیل - فیل یا پیل یعنی بزرگ؛ هنوز تالش به بزرگ پیلّ می گوید. پیلَه ربار، رود اصلی ماسال، یعنی بزرگ رود. همین نام تالشی در استان اردبیل نام منطقه ای ست که رودی از آن می گذرد به نام پیله رود = بزرگ رود. در ضمن فیل معرب شده ی پیل نیست، تلفظی دیگر است از نام پیل؛ مثل هور و خور؛ خونی و هونی و ... این واژه به شکل ترکیبی هنوز در زبان آلمانی بکار می رود - فیلن دَنک = تشکر بزرگ.

36 - کولاک - در لغتنامه ها آن را «توفان و موج دریا»، معنی کرده اند - معنی غیر مستقیم. بخش بزرگی از آنچه در واژه نامه ذکر شده، معنی غیر مستقیم است، به دلیل بی خبر بودن واژه نامه نویسان از بُنِ واژه ها. آیا معانی غیر مستقیم غلط است؟ اگر توضیح دهنده به بیراهه نرفته باشد و منظور را درست رسانده باشد، غلط نیست؛ در واقع تصوری قراردادی را بیان نموده برای فهماندن و دریافت یک مفهومی. ولی معنی اصیل آن واژه ی مرکب ایرانی کولّ + لّاک، می باشد. در تالشی هر دو لام نرم تلفظ می شود، ولی تلفظ فارسی آن عادی ست - کول لاک. کولّ، یعنی بر آمدگی. تالش هنوز به تپه، کولّ و کولَّه، می گوید. واژه های کو(کوه)، کول = دوش، کتف، کول به معنی تالاب، کولاب، کو(گاو - آلمانی)، کواَ(سی دسته ی بزرگ شالی که بعد از برداشت در مزرع شالی روی هم، بر روی مرز ها با نظم خاصی چیده می شود)، کولی دادن، کسی را به کول گرفتن، همه در همین کول = برآمدکی، بلندی، بزرگی، بُن دارند. گاو در فرهنگ ایرانی نیز به معنی بزرگ است، مثل آلوچه گاوی، گاو چشم، گاو خونی و ... که همه ی این ها بُن در کو(کوه) دارند.

برگردیم به اصل سخن: پس کولّ(تالشی با تلفظ نرم لام) و کول(فارسی با تلفظ معمولی)، یعنی برآمده، بالا آمده، بلند. و لاّک(تهیگاه حیوانان که وقتی گرسنه یا نیمه سیرند، فرو رفته دیده می شود). پس کولّ لّاک(کولاک)، یعنی برآمده و فرو رفته. همانطور که در جوامع طبقاتی با ساختن کاخ های ظلم، کومه ها برپا می شوند، در طبیعت نیز هر برخاستنی، فرو شدنی دارد؛ با این تفاوت که این تغییرات طبیعی ست و ظلم نیست. یعنی آنجا که موج برخاسته، درست در کنارش چاله می بینی؛ که تالش های کهن آن برخاسته را کول(برآمده) و آن فرو شده را لّاک(تهیگاه حیوانات) دیده اند و آن پدیده را کول و لاک(کولاک) نامیده اند. برای دیدن لّاکِ فرو رفته از روی گرسنگی، لطفن به سایت «تالش فردا» بروید و به تهیگاهِ گوزن های گرسنه بنگرید که اخیرن تعدادی از آن ها تلف شدند. البته هنوز علت تلف شدن اعلام نشده.

بله، هیچ کاخی پا نمی شود، مگر خانه های زیادی کومه گردند. وقتی زمان تعیین حقوق کارگران بود، گفتند: شما ها بزرگواری کنید و با اندک حقوقی بسازید. و ما صادرات می کنیم و میلیارد ها دلار ارز وارد کشور می سازیم و باعث رونق اقتصادی کشور می شویم. مردم ایران از این دست دروغ های بزرگ در خصوصی سازی ها نیز بسیار بار شنیدند؛ ولی دیرتر دیدند که به آسانی برده اند و خورده اند!

حال همین چند روز پیش آقای وزیر آمده و فرموده 30 میلیارد دلار برنگشته. یعنی بخش بزرگی از آن پول که غورت داده شده، همان حقوق نستانده ی کارگران است. امروز روز کارگر است؛ پس اشاره ای نیز به وضع بسیار اندوهناک زندگی آن عزیزان مظلوم نمودم، تا شاید بکار آید. پیشنهادی دارم: مسئولینی که پیوسته از خدا و  انسانیت و اخلاق و ... دم می زنند و یا در جنایات خصوصی سازی ها، سرمایه های ملی که از آنِ هشتاد میلیون ایرانی ست، را به افرادی خاص دادند و آن ها نیز بردند و راحت خوردند، بیایند بجای شعار، فقط شش ماه با حقوق کارگر زندگی کنند.

«چنگ می زد بر دلم آهسته "دوست"، خوش خوشک می گفت: عود ما بهرت نکوست! گفتم اش: کین چنگ هست و عود نیست! گفت: گوشدار جان پسر، خر تو خر است، کی به کی ست؟»

37 - آفتابه - روزگاری ظرف هایی چدنی و مسی بود که با آن آب برای قهوه، چای و ... جوش می آوردند؛ گرم می کردند. بعد ها بخاطر شباهت شکلی، ظرف موال را نیز آفتابه، نامیدند، بدون توجه به معنی آن. حال تصور کنید اگر با آن جوشاب به موال روند چه رخ می دهد. آفتابه عبارت است از آو + تاوَه = آب + تابَه = تابه ی آب(برگردان به فارسی)، یعنی ظرفی که با آن آب گرم می کنند، جوش می آورند. آفتابه(آو تاوَه = آب تابه)، واژه ای ست مرکب مثل ماهی تابه.

38 - خربزه - خر که نمی تواند بز باشد؛ پس داستان از چه قرار است؟ راز نام خربزه در تغییر شکل واژه نهفته. البته خربزه ی گرد هم داریم؛ ولی این نامگذاری با دیدن نوع دراز آن انجام گرفته. پس آن را خَرَ پوزَه = خرپوزَه(خلاصه) = پوزه ی خر(برگردان به فارسی) نام نهادند و بعد ها در گذر زمان، شد، خربزه.

39 - هندوانه - مردم راحت طلب که هر فکر دم دستی را می گیرند و به خورد خود و دیگران می دهند، آن را دانه ی هندی نامیده اند که گویا(داستان پردازی از نوع ایرانی اش) آن دانه ی گنده ی خوشمزه ی خوراکی، اول بار از هند آمده - خبر را کی آورده؟ کَس نداند.

در حالی که هنوز تالش اصیل ماسالی به آن خندونَه = خون دانه، می گوید. پس بر هندوانه(خون دانه)، بدین خاطر چنان نامی گذاشته شده، که درونش سراسر سرخ است. 

40 - فریبرز = فری بُورز = فر + ی نسبت تالشی + بورز = بلندای فر ایزدی.

41 - فریدون = فری + دون = فر + ی نسبت تالشی + دان = جای فر ایزدی؛ قرارگاهِ فر ایزدی. فریدون، واژه ای ست مرکب مثل قندون، نمکدون و ...

42 - خورنغ، آن کاخ مشهور که اوج هنر ایرانی را به نمایش می گذاشت در زمانی که بخش بزرگی از جهان هنوز طبیعت گَرد بود. خورنغ، واژه ای ست مثل میرزانغ(روستایی تالش نشین در استان اردبیل)، به معنی جایگاهِ میرزا یا محل زندگی میرزا(میرزا، اسم مرد و هم به معنی آدم با سواد و میرزا بنویس است). پس خورنغ یعنی خانه ی خورشید، زیستگاهِ خورشید، ساختمانی که خورشید در آن خانه دارد هَزار رنگ؛ چون در زمان های مختلف به رنگ های مختلف در می آمد. و این از شاهکار های مهندسی جهان بود. تاج محل(آرامگاهِ ممتاز محل و شاه جهان)، و مسجد شاه جهان در هند نیز تقریبن با همان مهندسی ایرانی ساخته شده که همینک پا برجا می باشند.

43 - هَزار، حتمن خوانده اید که بار ها نوشته ام ما نه فقط با زبان های خواهر(زبان های ایرانی) و ناخواهری(زبان های هند و اروپای شرق و غرب) واژه ی مشترک داریم، بلکه از جمله با عربی لغت های مشترک داریم. بخش اول این واژه ی دو بخشی، در عربی حَظ تلفظ و نوشته می شود؛ چنانکه عرب «کَی سر» ما را قَیصر و بلوت ما را بَلُّوط تلفظ می کند و همانطور هم می نویسد، زیرا کارش درست یعنی از روی قاعده ی تلفط عربی می باشد. ولی در میهن عزیز ما از کودک مدرسه ی ابتدایی تا پروفسور زبان و ادبیات، صد می نویسد و سد تلفظ می کند. من این اواخر دیگر در خیلی موارد علامت تعجب نمی گذارم، زیرا مطلب تعجبکده می گردد. یا شصت می نویسند، ولی شست تلفظ می کند. سال هاست دارم به هموطنان گرامی می گویم، ما صدای ص عربی را در زبان های ایرانی نداریم. مثلن «سیراف» واقع در جنوب ایران را صیراف نمی توان نوشت؛ و ...

برگردیم به اصل سخن: هَز آر، یعنی آورنده هَز و حظ(هم ایرانی، هم عربی). چرا عددهَزار در نزد ایرانیان باعث حظ و لذت و شادمانی و بلند بختی بود؟ زیرا در آن زمان، میلیارد امروز بود، یعنی بزرگ عدد شمرده می شد. هنوز ایرانیان همچنان به فرهنگ هَزاز وفادارند؛ مثلن می گویند هزار بار بهت گفتم؛ حالا شاید ده بار و یا بیشتر و یا کمتر گفته باشد. ولی هزار، یعنی بالاترین رقم در فرهنگ را بکار می برد. در گله داری ایران هنوز هزار مفهوم خاص خود دارد. هنوز تالش رهگذر به دوشنده گاو و گله می گوید: «هَزارَه بودوشی!» و جواب می ستانَد، «هَزاره بیوینی!» یعنی صاحب هَزارَه شوی. پس داشتن گله ی هزاری، هَزار ثروت و ... مایه ی حظ  بود، و عرب نیز از آن سود جسته. من اغلب می گویم، نمی دانم اول بار کدام خلق آن واژه را بکار برده؛ ولی هَزار خیلی ایرانی ست؛ پس به احتمال قوی عرب محترم از ما ستانده. نوشش باد!

44 - ناخن = ناخون(پهلوی) = بی خون. به تالشی ماسالی، «مَنگع»، است که به ماه یا هلال ماه تشبیه شده. «منگی بینَه منگی چه خاسَه منگی! دتاویستَه چَمَه ماسالَه بنددون ...» - ماه را، ماه شگرف و زیبا را نگاه کن، که بر ییلاقات ماسال ما درخشیده» - برگرفته از یک ترانه ی کهن تالشی ماسالی.*

* من به همان شکل که از زنده یاد نصرت الله رضایی لیپایی شنیده بودم، ثبت کرده ام. ولی می توان به این شکل نوشت. منگی بینه منگی چه خاسَه، خندون! دتاویستَه چَمَه ماسالَه بندون.

45 - برای نامواژه ی ایرانی آوریگا، داستان های گوناگونی به دلیل ندانستن ریشه ی واژه درست کرده اند(رجوع شود به اینترنت)، ولی هیچ یک از آن حدس ها درست نیست. حتا ایرانیان دانشمند نیز در ویکی پدیای فارسی همان داستان ها را تکرار کرده اند. چرا؟ زیرا «آو» تالشی به آف و «ری گا»ی تالشی، به ری قا، تبدیل شده، چون بسیاری از مردم جهان تلفظ حرف گ را ندارند. تبدیل آو به آف طبیعی است؛ مثل «آوتاو» و «آفتاب»(درخشنده بر آب)، تبدیل گ ایرانی به ق نیز طبق همان توضیح که نوشتم طبیعی است. چنانکه عرب واژه ی نَچَه(بزنر) را برای گوسفند ماده بکار برده، ولی چون حرف چ ندارد؛ آن واژه به نعجَه بدل شده(تلفظ عربی برمبنای قاعده ی عربی). حال چگونه بزنر شده گوسفند ماده، بحثی دیگر است، بمانَد. از این دست اشتباهات عادی ست. همینک بعضی ایرانیان در اینترنت به وشق، سیاگوش می گویند؛ در حالی که سیاگوش همان کاراکال است. لطفن به وبگاهِ «جنگل مظلوم» رجوع کنید برای دیدن عکس های سیاگوش = سیاهگوش(در تالشی «ها»ی ملفوظ نیست).

خوب حال اگر از عرب بپرسی چرا بلوت پهلوی را بلُّوط تلفظ می کنی؟ خواهد گفت من برای تلفظ قاعده دارم؛ ولی دانشمندان شما بی هیچ دلیلی، صدای سین را با ص می نویسند. یا روی غلطی به نام کلاشینکف تأکید متعصبانه ی باند بازانه دارند، در حالی که چنان واژه ای هرگز وجود نداشته؛ حالا تو آمده ای هزاره های دور مرا نقد می کنی؟!

برگردیم به اصل سخن: گرچه آفریقا قاره ای به ظاهر خشک است، ولی رود های بزرگی نیز در آن در جریان اند، که طولانی ترین آن نامی ایرانی دارد - نیل، که همان کبود رود و خش رود است. پس آو ری گا(تالشی) را اگر به فارسی برگردانیم، می شود سر زمین رود ها. آو = آب، ری = رود، مثل تَج ری(در خراسان)، زم ری(در تالش ایران) و ... گا(در تالشی «ها»ی ملفوظ نیست) همان گاهِ فارسی است. پس آوریگا یعنی سرزمین آب و رودگاه ها. چنانکه «کَی رو» تلفظ آلمانی قاهره، نیز همان شاه رود = نیل، است ک حال نامش بر خشکی مانده، مثل تالش دولاو(دریای تالش)، ارومیه(دریای آرام) و ...

46 - سامون(تالشی) = سامان = آنچه در سا قرار گرفته. سا(تالشی) و واژه ی مادر است مثل چُو و ... که بر مبنای آن واژه ی مرکب سایه ساخته شده. پس سامون = سامان = آنچه در سایه قرار گرفته و برف و باران بر آن نمی ریزد و خورشید نیز مستقیم بر آن نمی تابد. پس اصطلاح سامانه ی بارشی چیست؟ غلطی من در آوردی و خیالی است و هیچ ربطی به بُن واژه ی سامان(در سایه قرار گرفته) ندارد.

47 - شا(تالشی) = شاه = می تواند، توانا. سوال: چرا در تالشی شاه، «شا» تلفظ می شود؛ زیرا اصل واژه تالشی ست و در زبان تالشی هنوز بُندار یعنی مصدر خود را دارد؛ ولی بعد ها «ها» ی ملفوظ پذیرفته. با این حساب آیا «شاه» غلط است؟ خیر، زیرا در فارسی بکار گیری «ها»ی ملفوظ امری عادی ست. ولی شاه، اصل نیست و با آن نمی توان ریشه یابی کرد. در بعضی زبان های کهن ایرانی، پادشاه، پاشا هم تلفظ می شود. مثل پاشا خَیری = خَیری پسر پاشا.  

شاتِن(بُندار) = توانستن. صرف بندار: شام، شای، شا(می تواند، توانا - سوم شخص مفرد).

در ضمن واژه ی شَمَن که در زبان های اسلاویان شرق به جادوگر های شمال زمین گفته می شود، هم واژه ای ایرانی ست. البته با تلفظ ایرانی می شود، شامان = مانند شاه = توانمند مثل شاه. شامان واژه ای ست مثل ترکمان = مردمی که چهره ی ترکی دارند؛ ترک ها را می مانند؛ که امروزه به آن خلق، ترکمن می گویند. هم واژه ی ترکمان و هم شامان واژه هایی ایرانی اند. زیرا تقریبن سد درسد نام خلق های جهان را دیگران برگزیده اند و بعد به همان نام مشهور شده اند. در نتیجه گاه مورد تمجید و گَه مورد توهین قرار گرفته اند؛ به همین خاطر همه ی واژه ها را دیگر نمی توان شکافت؛ زیرا همه ی خلق های جهان شریف اند، از جمله آن هایی که مظلوم واقع شده اند و به آن ها توهین شده. 

48 - آخوند - آه خوند(در تالشی «ها» ی ملفوظ نیست). واژه ی تالشی آخوند یعنی نوحه خوان؛ آه نامه خوان. و آن گَل آوَز(مشتق) شده از بندار «خوندِن» = خواندن، و با قرار گرفتن آ(آه - در تالشی «ها»ی ملفوظ نیست) در جلویش، معنی آه خوان، آه نامه خوان، مرثیه خوان(آخوند) را یافته.

49 - آبشت - اصل این واژه آپشت(تالشی) است. ولی در لغتنامه های فارسی امروز، آبَشت، می نویسند. در حالی که در اصل، دوم ساکن است و دارای حرف پ. و آن از بندار فرعی آپشتِن، گَل آوَز شده است. پشتن(پوشاندن - بُندار اصلی) که دارای پنج بندار فرعی می باشد، و همین ویژگی از تالشی دریایی بیکران ساخته. در زبان های اسلاویان شرق نیز به نوعی همین قاعده برقرار است. بندار های فرعی پشتِن - پِ پشتِن، وی پشتِن، آ پشتِن، دَ پشتِن، جی پشتن.

در زبان آلمانی دَ به عنوان یک واژه به معنی اینجا، همین نزدیکی ها و ... می باشد. ولی تالش های ماسال آن کلمه ی مشترک را فقط برای پیشواژه ی یکی از بندار های فرعی پنجگانه بکار می برند. و در مواردی نیز در اصطلاحاتی بکار می رود - «دَ دیَس، آ دیَس!»، یعنی به نزدیک و دور نگاه کن؛ مواظب نزدیک و دور باش؛ نگهبانی کن.

برگردیم به اصل سخن. در لغتنامه های فارسی آبشت، نهفته، پنهان و ... معنی می شود. ولی لغتنامه نویس نمی داند که چرا «آبشت» به معنی پنهان شده است، زیرا واژه بُن در زبان مادر دارد. بندار فرعی آپشتِن، که آپشت(آبشت)، در آن بُن دارد، یعنی چیزی را پوشاندن. البته لازم است این نکته ی مهم را نیز بیان دارم که گرچه بندار های اصلی تالشی پنج بندار فرعی نیز دارند؛ ولی حال دیگر تالش از همه ی موارد آن سود نمی جوید. یا بکار گیری آن ها منسوخ شده و یا لزومی ندارد، یعنی تصوری مادی از آن موارد وجود ندارد؛ گرچه طبق قاعده می توان هر پنج بندار را برای همه ی بندار های اصلی ساخت.

50 - کلوچَه - بگذار پنجاهمین را شیرین پایان دهیم. واژه ی تالشی کُولُو، یعنی یک تکه از چیزی، هرچیز جمع آمده و به هم پیوسته. مثل یک مشت کاگِل و یا خوراکی، یا حلوای کروی شکل و یا تکه ای از زمین که جدا شده، کنده شده و ... اصل کلو در کلوچَه، کُو لُو = تکه ای از کوه = تکه ای از چیزی بزرگ و انبوه. لو، همان لایه، بخشی از چیزی، می باشد. پس شکل اصیل کلوچَه، کولوچَه، است و عبار است از کو + لو + چَه = کولوی کوچک.

پس کلوچَه، یعنی کولوی کوچک. یعنی تکه ای از خمیر و شیرنی و ادویه جات که با هم ادغام شده اند و بعد از پختن قابل خوردن می شود. و همه ی از این دست واژه ها در کو(کوه) بُن دارند. مثلن کوهان شتر یا کاونر کولویی است از بدن آن جانوران. کوه گونه ای ست؛ بر آمده ای ست. پس هر چیز بر آمده که در نام آن کو، بکار رفته، در کوه بُن دارد. کوتئول(کوهان کاو نر)، کوهان،* کواَ(سی دسته ی بزرگ شالی که بر روی مرز مزرعه با نظم خاصی روی هم چیده می شود و کوهکی را می ماند؛ با سر کوچک و بُن پهن)، کُوتی(انبار دو طبقه ی شالی)، کوتوم(بلندایی که جای نگهبانی شالی زار است)، و ...

* چرا کوهان؟ زیرا به هر دو کوتئول شترِ دوکوهان نظر داشته اند. پس اگر به کوتئول گاو نر بگوییم کوهان غلط است؟ در اصل غلط است، زیرا به یک کوهک، نمی توان گفت کوهان. ولی چون جا افتاده بکار برده می شود. حال که ناجوانمردانه زبان مادر را کشته اند؛ دیگر بعید است بتوان غلط هایی از این دست را اصلاح نمود.

 

چون «ناخن» و «پنجره» از سوی دیگران قابل حدس زدن منظقی و معنی کردن می باشد؛ من دو واژه ی دیگر را نیز بر این پنجاه می افزایم.

1 - وادادن - نه فقط تالش ها، بلکه بسیاری دیگر «وادادن» را بکار می برند، بی آنکه بدانند چه معنی می دهد. مثلن وقتی از دست کسی عصبانی اند، می گویند «وابده»؛ یعنی رهایم کن. چرا وا دادن به معنی رها کردن است؟ زیرا وا، یعنی باد، مثل وا یا با در «باکو» = جایی که باد می کوبد، باد شدید دارد. و هم به معنی تاب است.  وا(تالشی) = تاب، را در حالی که کسی رویش نشسته، به عقب می برند و رها می کنند تا دور بردارد. پس «وابده»، یعنی رهایم کن، همچو نشسته بر وا(تاب). در واژه نامه های فارسی، یکی از نام های پرستو، بالوایَه، است، یعنی پرنده ای که بال های خود را به شیوه ای خاص تاب می دهد؛ وا می دهد. و همچنین واژه ی بادَه، در اصل وادَه است، یعنی تاب دهنده؛ زیرا باده خورده هنگام راه رفتن به هر سو تاب می خورَد. و روستای بَدَگا، یا وَادَگا،ی تاسکوی ماسال در همین وادَه، بُن دارد(وادَه گاه)؛ که داستان اش را پیش از این مفصل توضیح داده ام؛ از جمله در باب خم هایی که از زیر زمین در آورده اند، نوشته ام؛ که بزرگترین آن خمی عظیم بود و در حیاط زنده یاد سرتیپ شریفی نگهداری می شد؛ نمی دانم چه سر نوشتی یافت.

وادُویِن = وادادن = به باد دادن، را برای جدا کردن چول و پول(چیل و پئل = پوسته  و خاک، گَرد) نیز بکار می برند. بانوان مقداری شلتوک و ... در تبکی(طبقی) می ریزند و استاده، رو بروی صورت خود می گیرند و با لرزاندن دستان به تدریج بر زمین می ریزند در مسیر باد. چیل و پئل به دور می رود و دانه های پُر نزدیک پایش می ریزند). به این کار بانوان دهقان نیز وادادن گفته می شود؛ یعنی به باد سپردن، به کمک باد شلتوک و ... را پاک کردن، جدا ساختن.

2 - بگذار واژه ی دوم را از واژه های فارسی منسوخ شده برگزینم، تا فارسی زبان بداند که آن واژه را زمانی گذشتگان او بکار می برده اند و حالا واژه ای عربی جایش را گرفته. یعنی در شتاب تاریخ که فارسی امروزی داشت شکل می گرفت، آن واژه و بسیاران دیگر فرصت وارد شدن به فارسی دری را نیافتند؛ در حالی که آن واژگان ایرانی، و اغلب پهلوی و بسیار اصیل می باشند. «شکست» = معلول، یکی از آن واژه های بسیار کهن و اصیل ایرانی و پهلوی است که حالا دیگر فارسی زبان با آن کاملن بیگانه شده؛ گرچه بندار شکستن(پهلوی، اول ساکن - shkastan) هنوز با کمی تغییر(به کسر اول) در فارسی بکار می رود. امروزه واژه ی معلول عربی بجای شکست پهلوی و ایرانی در سرتاسر ایران بکار می رود، بجز در ترکی آذربایجانی، تاتی، و تالشی. آذربایجانی، تات و تالش هنوز به معلول شکست می گویند. از این دست واژه های کهن ایرانی در ترکی آذربایجانی کم نیست؛ به همین خاطر همیشه نوشته ام که آن زبان ترکی به نوعی شناسنامنه ی ایرانی نیز دارد. مردم چارجو(چهارجو) در کشور ترکمنستان، گفتارشان به ترکی آذربایجانی ما نزدیک است؛ به همین خاطر ترکمنان به شوخی و کنایه به آن ها می گویند تات، یعنی ایرانی.

راستی، چرا تات؟ به این پرسش بسیار مهم و تاریخی در جای دیگری جواب می گویم.

قرار شد در دو مورد خود را جریمه کنم، ولی کار ریسه ای* و عشق من به آن، موارد را به ده کشاند.1

*در گیلان زمین سیر و پیاز را به شکل ریسه ای می بافتند و برای نگهداری بلند مدت، ریسه ها را در بلندای خانه های دودی آویزان می کردند که در نتیجه، برای مدتی طولانی حفظ می شد.

1 - در ضمن ده، و سد نیز مانند 1000(هَزار) در حالات غیر واقعی قراردادی و غلو نیز بکار می روند. «هزار دفعه بهت گفتم.» «سد بار برات توضیح دادم.» «ده دفعه ترا نجات دادم.» و این در حالی ست که یکبار داشت از پشت بام می افتاد او را گرفت. و دیگر بار داشتند شنا می کردند از غرق شدن نجاتش داد؛ این شد دو بار، ولی هشت بار هم بهش اضافه کرده. 

پنجاهین را با شیرینی پایان دادیم؛ ولی بعد از دو موردِ جریمه ای، طنز نیز بهش اضافه شد تا همچنان شیرین بمانَد.

 

تبیین نکته ای فنی: شخصی با نام مستعار «هالو» از من پرسیده که، مثلا و حتی، درست است یا مثلن و حتا؟

جواب من: ما می توانیم واژه ای را خلاصه کنیم، به شرطی که معنی آن عوض نشود. ولی وقتی شما مثلاً عربی را «مثلا» می نویسید، معنی آن عوض می شود. زیرا مثلا، یعنی ای مثل! پس یا باید شکل درست عربی اش نوشته شود و یا آنطور که تلفظ می شود. و من آنطور که تلفظ می شود را می نویسم.

عرب نیز همین کار را با قاعده ی زبان خود با واژه های غیر عربی می کند. مثلن واژه ی بسیار کهن و پهلوی(ایرانی) بلوت را بلُّوط می نویسد، زیرا همانگونه تلفظ می کند. و یا واژه ی بسیار کهن پهلوی(ایرانی) و آلمانی «کَی سَر» = شاهِ شاهان، را قَیصَر، می نویسد، زیرا همانگونه تلفظ می کند. یا «تَی فُونِ» = توفانِ ایرانی را طوفان می نویسد. هزاران واژه را عرب بر مبنای قاعده ی زبان خود تغییر داده. زیرا به نوع تلفظ خود آگاه است؛ صدا های تلفظ خود را می شناسد؛ یعنی وقتی می بیند بلُوت ایرانی را بلُّوط تلفظ می کند، همانطور نیز می نویسد. متأسفانه ما به تلفظ های خود توجهی نداریم؛ چون صدای تلفظ بعضی حروف عربی را نمی شناسیم. به همین دلیل از کودک دبستانی تا پروفسور زبان و ادبیات، تلفظ می کند، سد(100)، ولی می نویسد صد! زیرا فرق بین صدای ص و س را نمی داند؛ چون ما ص نداریم تا صدایش را بشناسیم. پس به غلط نه فقط عادت کرده، بلکه حتا به آن تعصب بیجا پیدا نموده. در حالی که در آغاز یک آدم ناآگاهی سد را صد(غلط)، نوشته، یا شست را شصت نوشته و بعد که آن غلط ها پذیرفته شده، آن غلط را درست نیز پنداشته اند؛ ولی غلط است. بر مبنای همین عادات بود که بسیار سال تالش و تهران و تالغان و تارم و تاسکو و اتاق، با ط دسته دار نوشته می شد. و چون غلط بود، سد درسد غلط بود، پس اصلاح شد. صد و شصت غلط را ولی هنوز اصلاح نکرده اند. و چون اصلاح نشده، دلیل بر درستی شکل آن ها نیست. بلکه غلطی هایی است که اصلاح نشده. زیرا ما صدای تلفظ حرف ص و ط دسته دار را نداریم. ما حتا تلفظ ق را بدرستی بلد نیستیم؛ پس آن را نیز با صدای غ ایرانی تلفظ می کنیم.

پس چرا اصلاح نمی کنند؟! زیرا ما تلفظ صدای حرف های ص و ط دسته دار را بلد نیستیم، پس فکر می کنیم، صد همان سد است؛ یا طوفان همان توفان است، که نیست.* آیا این دلیل بر بی سوادی ماست؟ خیر، آن صدا ها در زبان های ایرانی نیست؛ پس دیگر با آن آشنایی نداریم. مثل اول ساکن ها؛ اگر یک فارسی زبان با زبان های خارجی مثل اسلاویان شرق و یا آلمانی آشنا نباشد؛ تصوری از موسیقی زیبای اول ساکن ها در زبان خود را ندارد.

تالش ها گرچه اول ساکن فراوان دارند؛ با این حال خیلی از واژه های اول ساکن را حالا غلط تلفظ می کنند. این غلط ها بعد ها به مرور جا افتاده؛ و چنان جا افتاده که وقتی تو آن واژه ها را به شکل اصلی و اصیل شان می نویسی، برخی از تحصیل کردگان داخل ایران، بر تو می شورند. چرا؟ زیرا با آن تلفظ ها، با موسیقی دلنشین و کوتاه شان دیگر آشنا نیستند. و تو این وسط نمی دانی با آن سرسختی های صادقانه چه کنی. پس من هم آن واژه های دارای موسیقی بسیار زیبا را برای همرنگ دوستان شدن و جدل بی فایده نکردن به سبک آن ها، یعنی با تلفظ کشدار و شل می نویسم. مثل شتن، سپه، شتنی، سکت، سکتَه و ... که بناچار یک الف نیز در آغاز آن بکار می برم تا دعوایی که از روی ناآگاهی دوستان شروع شده، بخوابد. چون گاه بخاطر آگاه نبودن بسیار سر سخت اند! بی آنکه بدانند که نمی دانند. آه ...! اگر بدانید در این سال های فعالیت اینترنتی از دست آن مردم دانشمند چه کشیده ام.

* تَی فُون - این واژه ی بسیار کهن ایرانی، هنوز در زبان مادر(تالشی) «تَی فُون»، تلفظ می شود. یعنی همان تلفظِ درستی که در همه ی زبان های اروپای شرق و غرب رایج است؛ و چون دانشمندان غربی با زبان مادر هیچ آشنایی ندارند، آن را برگرفته از زبان چینی می دانند! و این در حالی ست که تالش تا همین چند ده سال پیش چینی ندیده بود؛ چه برسد که ازش واژه بستانَد. من پیشتر به این واژه ی کهن ایرانی پرداخته ام و هم توضیح داده ام که چرا ایرانیان اینک «تَی فُون» خود را توفان تلفظ می کنند. در ضمن ریشه ی آن واژه ی ایرانی نیز فقط در زبان تالشی موجود است. یعنی نه دانشمند چینی و نه اروپایی توان بُن یابی آن را ندارد. پس چرا گفته اند چینی؟ به این پرسش نیز پیش از این مفصل جواب داده ام. کوتاه: دو دلیل دارد، یا چینی ها نیز از همان واژه سود می جویند(علت را قبلن توضیح داده ام)، و یا شباهتی باعث گمراهی دانشمندان غربی گشته.

حال این سوال پیش می آید که پس چرا ما بلوط و قیصر هم می نویسیم؟ زیرا بعد ها شکل تغییر یافته ی واژه های خود را مانند طوفان، از عرب ستانده ایم. دلیل اش نیز این است که در هنگام شکل گیری زبان فارسی نوین(دری)، خیلی از واژه های اصیل ایرانی در شتاب تاریخ فرصت نکردند وارد فارسی شوند. به همین خاطر اینک در فارسی به جای شکست(پهلوی - فارسی)، معلول عربی بکار می رود.

حتی را نیز بر مبنای همان قاعده حتا می نویسم.